|
چه هراس ها که ندیدیم میان دنیا خوابمان برد و خدا را جا گذاشتیم [ قرار ساعت نیمه روز را : گفتی: - یاد بگیرم، آب بخوانم و نان بشمارم - و حفظ کنم الف را که حرف اول هزار کلمه بود نگفتی چراغ را خاموش بنویسم یا روشن؟ نگفتی شب را از ستاره هایش کم کنم یا جمع بزنم؟ در بعدازظهرهای نجیب دلتنگی اشکهایم را کجا خاک کنم و بغض مشقهایم را کجا ببارم؟ میان چارده سالگیِ قرنهای طولانی میشد نیمه شب را لمس کنیم وُ عروسکهای خواب را ببوسیم وُ زیر درختهای گردو اولین احساس بلوغ را تجربه کنیم. میشد پای هیچ حرفی را وسط نکشیم فقط نگاه چشمهامان را بازی کنیم پر از هیچ وُ خالی شویم از فکر. می شد زندگی را خواب را و صبح را بدویم تا تمام زمین و پاک کنیم سکوت بکر رودخانه زمان را می شد بود و خوب بود می شد ماند و خوب ماند چه هراس ها تا... پوست انداختیم تمام سادگی بودنمان را. + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 20:31 توسط مینا |
یک لیوان چای
کمی تلخ از نگاه تو، قند نمی خواهد این شب سیاه ۲ شب روی نگاهم می خوابد از بس که سیاه می شوم از درد تاریک تر از من رنگی نیست + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 18:0 توسط مینا |
می سوزد درون ماهی تابه اشکهای بالغ زنی نارس که روزی دستهایش را در خیابان بعدازظهر جا گذاشت و خود را به شب های بی بستر باخت. چه انهدام سنگینی چکیده در تجسم این احساس... + نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 19:19 توسط مینا |
|